ایران و عصر اسلام از دیدگاه عبدالحسین زرین کوب/تحقیق و قضاوت با شما
قسمت اول
ایران از سقوط نهاوند به دست اعراب مسلمان كه آن را «فتحالفتوح» خواندند (21ق/642م)، بلكه شاید اندكی بعد از قتل یزدگرد سوم آخرین پادشاه ساسانی كه در حال فرار كشته شد (31 ق)، تقریباً به صورت رسمی جزو قلمرو خلافت اسلام درآمد و وارد دوران تاریخ اسلامی خود شد.
اسلامی شدن ایران هر چند دولت ملی و وحدت بین اقوام ولایات ایران را كه ویژگی حكومت ساسانیان بود، از میان برد، اما ایران را وارد فضای حیاتی مشترك تازهای كرد: با تمدنهای مختلف اقوام اسلامی مجال آشنایی داد، نظام شبه طبقاتی را كه ویژگی جامعۀ ساسانی بود، از میان برداشت و به اعضای طبقات فرودست نیز امكان دستیابی به مناصب عالی و برخورداری از دانش داد؛ و روی هم رفته بیش از عهد ساسانیان به جامعۀ ایرانی فرصت و امكان شركت فعال در یك فرهنگ مختلط جهانی را عرضه كرد. عبور از آیین نیاكان به دین جدید، به آن سادگی كه بعضی محققان پنداشتهاند، تنها تبدیل اورمزد به الله، اهریمن به شیطان، و زردشت به ابراهیم یا كیومرث به آدم نبود (نک: زرینکوب، تاریخ...، 373 بب؛ پیتسی، I/27)، بلكه تمامی عقاید و رسوم و آداب دگرگون میشد. اعتقاد به دو بُن (ثنویت) نسخ میگردید و اعتقاد به توحید جای آن را میگرفت. قبول نبوت عامه و خاصه هر دو برای مزدیسنان غیر قابل فهم بود. دربارۀ معاد و عالم اخروی، با وجود بعضی شباهتها، بین دو آیین فاصلۀ بسیار وجود داشت. در حیات روزانه بسیاری امور محتاج به نفی عقاید و رسوم نیاكان بود: خوردن گوشت خوك و مردار به شدت منع میگردید، شراب و قمار، رجس و از اعمال شیطان تلقی میشد و مردم از ازدواج با محارم به شدت باز داشته میشدند. در ترتیب ارث و تبنّی و مسائل مشابه همه چیز تغییر كرد و خرید و فروش بعضی اشیاء ممنوع یا مكروه بود. بدینگونه، تشرف به آیین جدید برای مزدیسنان كاری دشوار بود و در حكم اقدام به قبول نوعی انقلاب در تمامی شئون جامعه محسوب میگردید.
جنگ هایی كه اعراب مسلمان را از سالها پیش به هجوم به ایران جرئت داده بود، در آغاز اسلام در درجۀ اول ناشی از شور و شوق مسلمانان به نشر اسلام بود. بعضی محققان پنداشتهاند كه قحطی و گرسنگی حاكم بر مساكن عرب و بروز طاعونهایی كه هستی آنها را تهدید میكرد، همچون طاعون عمواس از عوامل این یورشها بود. به علاوه، افزونی میزان بیكاری برای اعراب شهر و بادیه با ممنوع شدن ربا و معاملۀ خمر و اقدام به قتل و راهزنی ممكن بود كه محرك خلیفه و سركردگان به كار جنگ و فتح و كسب غنیمت از غیر مسلمانان بودهباشد (بلاذری، فتوح...، 241 بب؛ نک: دنبالۀمقاله؛ نیزنک: گلدسیهر، 254 ,113 ـ112 ؛ كائتانی، .(II/399-405, 543 انگیزۀ ایرانیان هم از آغاز تا هنگام متواری شدن و مرگ یزدگرد، غیر از جاذبۀ اسلام عبارت بود از امید به دستیابی به مساوات بین ضعفا و اقویا، رهایی از تحمیلات طبقاتی موبدان و گرایش به یك شریعت «سمحۀ سهله» كه سختگیریهای آیین زردشت در آن نبود. تصور آنکه گرایش به آیین تازه آنها را از لحاظ امنیت اجتماعی از مزایای مسلمانان عرب بهرهمند میسازد و احیاناً فكر آنکه با قبول مسلمانی و شركت در جنگهای فتوح سهمی از غنایم هم عاید آنان خواهد شد، خود موجب امیدهایی بود كه غالباً پس از خاتمۀ عهد خلافت راشدین هم باقی ماند. اما پس از عصر اول فتوح كه خلوص نیت و شور دینی مسلمانان اولیه فروكش كرد و جاهطلبی و ثروتاندوزی و مسألۀ نژاد و قومیت پیش آمد، ایرانیان دچار سرخوردگی شدند و به تدریج میان آنها و عربها فاصلهای عمیق پدید آمد كه پیآمد آن بروز نهضتها و قیامهایی بود كه برخی در لباس دینخواهی و بعضی با تمسك به ایرانگرایی رخ نمود و همین امر سبب شد كه دامنۀ گروش به اسلام، همه جا یكسان و همزمان نباشد (صدیقی، 41، 64 ـ 65، 68 ـ69، 78ـ79؛ نیز نک: ه د، اسلام، اسلام در ایران).
اما حادثۀ فتح ایران، با آن فراز و نشیبهای سترگ، از مهمترین حوادث تاریخ دنیای باستان است. تحقیق دربارۀ علل و چگونگی فتح ایران بدون توجه به تحولات سیاسی اواخر عصر ساسانیان، در ایران و شبه جزیرۀ عربی، خاصه داستان مرتدان و جنگهای یمن، بیگمان ناقص است (نک: همانجا). از آن سوی دربارۀ اخبار فتوح ایران مبالغهها و خطاهای بسیار رفته است. روایات راویان عراق از گزافهگویی و خودستایی آكنده است؛ چنانکه اندك اخبار خداینامههای ایران نیز از نفرت و بهانه تراشی خالی نیست. روایات اعراب حجاز هم تا حدی مشحون از اندیشۀ معجزه و نصرت الٰهی است. روایات خداینامهها كه بعضی از آنها در اخبارالطوال دینوری و غررالملوك ثعالبی مرغنی و حتى تجاربالامم ابوعلی مسكویه و بعضی اخبار حمزۀ اصفهانی و مسعودی و طبری و بلاذری و مقدسی مجال بروزی یافته، ظاهراً پس از مرگ یزدگرد و به دست موبدان، بر اصل خداینامهها افزوده شده است. روایات عراقی بیشتر در اخبار ابومخنف و سیف بن عمر جلوه دارد كه از دیدگاه بعضی نویسندگان بسی مغشوش و غیر قابل قبول است (نک: ولهاوزن، 76-78, 81-88 ,7 ـ3 ؛ قس: امین، 2/342ـ343؛ عسكری، 1/17ـ20) و خاصه در ارقام و اعداد مبالغۀ بسیار شده است. چنانکه دربارۀ تواریخ و سنین حوادث نیز در روایات اشتباهات بسیار هست و در باب اوضاع ایران در دورۀ آغاز فتوح تفصیلهایی دارند كه بعضی از آنها با مآخذ موثق سازگاری ندارد (زرینکوب، تاریخ، 285).
در دورۀ سلطنتهای كوتاه و خونآلود كه بعد از عهد خسرو پرویز پدید آمد، بعضی طوایف عرب چون تغلب و بكر و نمر و تنوخ كه در كنارۀ بیابانهای مرزهای غربی ایران میزیستند، به آبادیها و دیههای مجاور دستبردهایی را آغاز كردند. این بدویها در دورۀ خسرو پرویز در یك برخورد سرحدی در جایی موسوم به ذی قار دستهای از لشكریان ایران را شكست داده بودند و دیگر چندان از حشمت و شوكت آنان بیمی به دل نداشتند. چنانکه از پس خسروپرویز، آن تهاجمات را گسترش دادند و مرزبانان هم از سركوب قطعی آنها عاجز بودند (طبری، 2/193ـ212؛ نیز نک: نولدكه، 491، 504 ـ507، 510) و حتى فرستادن گروههای جنگی از سوی شهر براز به دفع این اعراب نیز با شكست مواجه شد (ابوعلی مسكویه، 1/320ـ321) و اعراب را دلیرتر گردانید.
از اواخر ایام حیات پیامبراكرم(ص) تا اوایل خلافت ابوبكر، قبایل بكر و شیبان از آشفتگی دربار تیسفون استفاده كرده، به هجوم و دستبرد به آبادیهای ایرانی اطراف پرداختند و چون قبیلۀ حنیفه، همپیمان ایرانیان به سبب گرفتاری در ماجرای ردّه نمیتوانست به دفع این مهاجمان بپردازد، شیبانیان حملات خود را گستردهتر كرده، سرعت بخشیدند. از آن سوی، چون خالد بن ولید كار مرتدان یمامه را به پایان برد، روانۀ عراق شد كه برخی از قبایل مرتد و اعراب هم پیمان دولت ایران در آن حدود به كرّوفرّ پرداخته بودند (نک: طبری، 3/343ـ344). در این میان، قبایل بنی شیبان و بنی عجل كه از سالیانی پیش منتظر فرصت برای غارت ولایت سواد بودند، اینک كه اوضاع را آشفته، و دولت خسروان را ضعیف میدیدند، به كار برخاستند. مثنی بن حارثه پیشوای بنی شیبان از كسانی بود كه در حوادث این دوره نقشی مهم داشت و از سوی ابوبكر اجازه یافت كه زیر فرمان خالد بن ولید به قلمرو ایران حمله كند (همو، 3/343ـ 345؛ دینوری، 111ـ112؛ زرینکوب، همان، 291).
دربارۀ نخستین نقاطی كه مورد هجوم مثنی و خالد قرار گرفت، روایات متناقض است. صلح با برخی شهركها و آبادیهای سواد كه مسكن مسیحیان و بعضی قبایل عرب و اشراف حیره بود (طبری، 3/343ـ346)، راه را برای هجوم به مرزبانان ایرانی هموار كرد. نخستین جنگ از این دست ذاتالسلاسل و پس از آن فتح حیره و گریز آزادبه مرزبان آنجا و شكست ایرانیان بود كه كلید شهرهای شمالی و غربی حیره را به دست مسلمانان داد (همو، 3/348ـ350، 358ـ364؛ بلاذری، فتوح، 242ـ243؛ ابن اثیر، 2/385ـ386). دهقانان این مناطق به تدریج با خالد صلح كردند و جزیه بر گردن گرفتند، بدان شرط كه بر املاك خود بمانند و املاك خسروان را به مسلمانان دهند (بلاذری، همان، 244؛ طبری، 3/368). خالد پس از آن عینالتمر را گرفت و ظاهراً نخستین اسیران ایرانی در همین زمان به حجاز گسیل شدند (همو، 3/376ـ377، 385؛ بلاذری، همان، 246ـ247). در این وقت خالد مأمور شام، و ابوعبید بن مسعود روانۀ حدود ایران شد (همان، 250، 253). از سوی دیگر رستم فرخزاد سپهسالار ایران سپاه آراست و دهقانان سواد را به شورش خواند، ولی كاری از پیش نبرد (طبری، 3/413ـ 415، 444ـ449؛ قس: ابوعلی مسكویه، 1/186؛ ابن اثیر، 2/434ـ 435) با اینهمه، عربها در پیكار جسر در ساحل شرقی فرات به سختی شكست خوردند و ابوعبید كشته شد (رمضان 13). عمربن خطاب، جریر بن عبدالله بجلی را به آن حدود فرستاد و او به یاری مثنى ابن حارثه پس از جنگ بویب، همۀ نقاطی را كه عربها از دست داده بودند، بازپس گرفت و شهركهای ابله، سوق بغداد، مذار، دشت میشان و ابرقباد را نیز تصرف كرد (طبری،3/454ـ472؛ بلاذری، همان، 252ـ254؛ دینوری، 113ـ 118؛ یعقوبی، 2/142ـ143).
در این زمان یزدگرد در ایران بر تخت نشست و ایرانیان امیدوار شدند كه كارها به سامان آید، اما ورود سعد بن ابی وقاص كه در قادسیه اردو زد و پیامهایی كه میان عربها و ایرانیان رد و بدل شد، جنگ را اجتناب ناپذیر كرد و رستم فرخزاد نیز آمادۀ پیكار شد. در نتیجۀ شكست ایرانیان، سراسر زمینهای میان دجله و فرات میدان تاخت و تاز مسلمانان شد و مداین نیز در معرض هجوم قرار گرفت (طبری، 3/477ـ 491، جم؛ بلاذری، همان، 225ـ259؛ یعقوبی، 2/144ـ 145؛ خلیفه، 1/119ـ120). به دستور عمر دهقانان و اتباع ایشان در سواد امان یافتند و بر املاك خود ماندند و جزیه بر گردن گرفتند و در واقع راه را برای تسخیر مداین هموارتر كردند (طبری، 4/5 ـ14؛ بلاذری، همان،262ـ264؛ دینوری، 126ـ 128).
از جمله عوامل شكست قادسیه گذشته از اختلافهای داخلی ایرانیان و ناامیدی رستم از پیروزی (ثعالبی، 739؛ یعقوبی، 2/141ـ 145)، باید خبر پیروزی مسلمانان بر رومیان در یرموك و تا اندازهای همراهی دهقانان سواد با مسلمانان را یاد كرد. به هر حال، سقوط مداین و گریز یزدگرد آغاز ورود اسلام به سرزمین اصلی ایران محسوب میگردد. پس از قادسیه، جنگ جلولا و تسخیر حلوان پیش آمد (بلاذری، همان، 264ـ 265، 301؛ طبری، 4/24ـ26، 28، 34، 35؛ یعقوبی، 2/151). پس از این حوادث، نوعی آرامش بر عراق حاكم شد. چه، عمر نمیخواست پیشروی كند (ابوعلی مسكویه، 1/226)، اما واقعهای نامنتظر آتش جنگ را باز شعلهور كرد: علاء حضرمی امیر مسلمانان بحرین ناگاه از آنجا وارد خوزستان شد و تا استخر فارس را در نوردید. ایرانیان به مقابله برخاستند و عمر نیز به ناچار لشكر به مدد علاء فرستاد (طبری، 4/79ـ82؛ ابوعلی مسكویه، 1/228ـ230) و به این سبب، یورشهای هرمزان نیز به جایی نرسید و مسلمانان رامهرمز و شوشتر را تسخیر كردند و خود هرمزان را گرفته، به مدینه فرستادند (طبری، 4/72ـ76، 83 ـ87؛ بلاذری، همان، 380؛ دینوری، 129ـ 132). سپس فتح شوش و جندی شاپور و شكست شهرك مرزبان فارس، بخش مهمی از منطقه را به دست مسلمانان افكند و عمر به پیشنهاد احنف بن قیس اجازه داد تا مسلمانان سراسر ایران را درنوردند (طبری،4/89 ـ94؛ ابوعلی مسكویه، 1/233ـ236؛ دینوری، 132ـ133).
جنگ نهاوند، سرنوشت ایران را قطعی كرد و از آن پس مسلمانان به هیچ مانع جدی برنخوردند و به سهولت فارس، آذربایجان، خراسان و ری را تسخیر كردند (طبری، 4/129ـ144، جم، نیز نک: 94 بب؛ ابن قتیبه، 568؛ مجمل...، 275). چون ولایت جبال فتح شد، مسلمانان با برخورداری از حمایت پادگانهای خود در اطراف، روی به شرق و شمال شرق نهادند و سرانجام، سراسر سیستان و كرمان را نیز گرفتند و رهسپار ماوراءالنهر شدند (طبری، 4/180ـ182؛ تاریخ سیستان، 80 ـ 89؛ بلاذری، همان، 392ـ 398؛ خلیفه، 1/172ـ174، جم؛ دربارۀ خراسان، نک: طبری، 4/166ـ171، 300ـ302، 309ـ316؛ بلاذری، همان، 403ـ406؛ قس: یعقوبی، 2/167). بدینگونه، فتح بخش اعظم ایران تا جیحون در همین ایام به انجام رسید، ولی تا مدتهای دراز قیامها و شورشهای ملی و دینی در ولایات جنوبی و شرقی و سپس شمال ایران دوام داشت.
از روایتهای مربوط به این جنگها و نفوذ اسلام در ایران بر میآید كه عقبنشینی برخی امرا و اشراف و دهقانان ایرانی و حتى موبدان در برابر امواج هجوم تازیان و اسلام آوردن و همدلی با مسلمانان از عوامل مهم سقوط و اسلامی شدن تدریجی ایران بود و مقاومتها و شورشهای ضد عربی كه در خلال فتح و پس از آن در برخی شهرها رخ میداد، مانعی جدی در برابر گسترش اسلام ــ هر چند كند و آرام ــ نبود. همدلی برخی از اشراف و امرای ایرانی با مسلمانان باعث شد كه بر جان و مال خود ایمن شوند و حتى از عطایای اسلامی بهرهمند گردند و گاه موقعیت اجتماعی و سیاسی خود را نیز حفظ كنند (نک: دهالا، .(439 نمونههای بسیاری از این رفتار را كه خود حاكی از ناخشنودی و بلكه تنفر سپاهیان و امرا از خسروان است، میتوان به دست داد. رفتار خیانتآمیز آبان جادویه پس از جلولا با یزدگرد و نجات جان و اموال خود (طبری، 4/166؛ ابوعلی مسكویه، 1/253)؛ همكاری هیربد نهاوند با مسلمانان (طبری، 4/116، 133)؛ همداستانی دهقان نیشابور و هیربد دارابگرد و یكی از امرای سواد و مرزبان طوس با مهاجمان همه از آن جمله است (یعقوبی، همانجا؛ خلیفه، 1/119، 164؛ دینوری، 116؛ بلاذری، همان، 334، نیز نک: 280، 372ـ373؛ طبری، 4/90ـ91). این خود نکتۀ مهمی است كه فتح ایران و نفوذ اسلام در برخی شهرها ــ مانند ری و اصفهان ــ سبب رقابت و دشمنی میان امرای ایرانی آنجا میشد (همو، 4/150، 90؛ بلاذری، همان، 404ـ 405). از آن میان، میتوان به ماهویه مرزبان مرو، بهمنه و كنارنگ اشاره كرد (نک: همانجا؛ طبری، 4/310ـ 312). عمر نیز در مقابل، وقتی دیوان عطایا تشكیل داد، اشراف ایرانی همداستان با مسلمانان را مشمول این عطایا كرد كه خود عاملی برای پیشرفت مسلمانان شد (یعقوبی، 2/153ـ154).
صلحنامههای میان ایرانیان و عربها خود حاوی نکات مهمی است و تسامح مسلمانان نخستین و همدلی برخی ایرانیان را با آنها نشان میدهد. مطابق این صلحنامهها ایرانیان میتوانستند بر دین خود بمانند و املاك خود را نگاه دارند و جزیه و خراج دهند، یا از شهرها و املاك خود بروند، بیآنکه كسی متعرض آنها شود، اما نباید بر مسلمانان چیرگی جویند (بلاذری، همان، 263؛ طبری، 4/137، 140، جم(. نخستین صلحنامۀ طبرستان و دماوند و خوار جالب است كه براساس آن اسپهبد و «مصمغانِ» دماوند تعهد كردند كه دشمنان مسلمانان را به قلمرو خود راه ندهند، مسلمانان وارد مناطق آنان نشوند و مردم به هر كجا كه خواستند بروند (همو، 4/151، 153).
از فتح نهاوند دو سالی بیش نگذشته بود كه عمر به دست ایرانیی ــ فیروز نام ـ در مسجد مدینه به قتل رسید (23ق/644م). این فیروز از اسیران جلولا بود كه او را در مدینه ابولؤلؤ میخواندند و در اصل ترسایی بود از مردم نهاوند (همو، 4/190ـ194؛ قس: حمدالله، 183) و به غلامی نزد مغیرةبن شعبه كار میكرد. بنا به روایاتی هرمزان، سردار ایرانی مقیم مدینه، نیز در این كار دست داشته است و بدین گمان او و فیروز را به همین اتهام كشتند (نک: زبیری، 355). اما پیشرفت اسلام در ایران متوقف نشد و در روزگار خلافت عثمان و حضرت علی(ع) هم به رغم آشوبها دوام یافت. مخصوصاً تا سال 31ق كه یزدگرد هنوز زنده بود، باز گهگاه نبردهایی میان ایرانیان و عربها در میگرفت. با اینهمه، پیشرفت اعراب در داخل ایران كند و آهسته بود و مكرر مقاومتهای محلی مانع این پیشرفت میشد (مثلاً نک: ابن بلخی، 116؛ بلاذری، همان، 306، 315)، ولی با مرگ یزدگرد در حقیقت دیگر هیچ امیدی باقی نماند و مقاومتهای محلی به حركت مذبوح میمانست و بدینگونه، برخلاف گزارش سیف، جنگهای فتوح تا اوایل عصر امویان دوام داشت (زرین كوب، تاریخ، 351).
خلافت اموی كه در حقیقت یك دولت عرب گرای محض به شمار میرفت (ولهاوزن، 306 )، نسبت به غیر عربان خشونت و نفرت خاصی نشان میداد و به همین سبب، موالی نیز در مبارزه با آن غالباً با شیعه و گروههایی كه بر حكومت خروج میكردند ــ خوارج به مفهوم عام و خاص ــ همداستان بودند. این معنی به ویژه در عراق كه در دولت اموی خود را تابع شام ــ مركز خلافت ــ میپنداشتند، بیشتر جلوهگر بود (زرینکوب، همان، 352ـ 355). چنانکه در قیام مختار به خونخواهی امام حسین(ع) بسیاری از موالی كه مسلمانان ایرانی بودند، به او پیوستند و بیش از همه نسبت به امویان خشم و كین نشان دادند (بلاذری، انساب...، 5/224، 228، 231، 248؛ دینوری، 292؛ ابن سعد، 5/100؛ وات، 163 ؛ نک: ه د، ابراهیم بن مالك اشتر). این موالی كه در كوفه فراوان بودند و كسب و تجارت این شهر غالباً در دست آنها بود، به لشكر خونخواهان پیوستند تا انتقام خواریها و بیدادهایی را كه امویان بر آنها روا داشته بودند، بستانند. فزونی آنها در لشكر مختار و ابراهیم بن مالك و عنایت و اقبال این دو سردار به آنها، خشم اشراف عرب را برمیانگیخت و بدینسبب، قیام مختار و ابراهیم را، نه فقط نهضتی برضد امویان، بلكه نهضتی برضد عرب میدیدند (زرینکوب، همان، 357ـ 358).
كوشش های موالی در مبارزه با امویان در این قیام خلاصه نشد. پس از آن نیز اینان از هیچ فرصتی برای تجدید مبارزه دست نمیشستند. چنانکه وقتی زید در اواسط خلافت امویان قیام كرد، موالی عراق از مهمترین گروههایی بودند كه به او پیوستند. دعوت زید چنان بود كه در جلب این موالی تأثیر بسیار داشت و حتى در خراسان و جرجان و ری نیز مورد توجه قرار گرفت (ابوالفرج، مقاتل...، 91ـ92) و آنگاه كه كشته شد، پسرش یحیى پناهی جز خراسان و بلخ نمیدید؛ هرچند در آنجا نیز عمال خلیفه او را كشتند و اندك زمانی پس از آن ابومسلم قیام كرد (زرینکوب، همان، 361ـ362).
پدیدۀ دیگری كه مخصوصاً در عصر امویان، به تسریع در امر اسلامی شدن ایران كمك كرد، اما نتایج آن در استمرار و قدرت حكومت عربی اموی تأثیر معكوس بخشید، مهاجرت طوایف عرب به خراسان و ماوراءالنهر و اطراف قومس و قم و كاشان و نواحی فارس و حوالی سیستان و كرمان بود. در بعضی از این مناطق، عربها قدرت و ثروت بسیار به دست آوردند و چون اوضاع طبیعی منطقهای را موافق طبع و طرز معیشت خویش میدیدند، بدانجا روی مینهادند و ساكن میشدند (مثلاً نک: ولهاوزن، .(307 خراسان و قم از اینگونه مناطق بود كه اعراب از همان آغاز فتح بدانجا كوچ كردند و به تدریج با ایرانیان خوگر شدند و آداب و رسوم و زبان آنها را فرا گرفتند و روابط خویشاوندی میانشان برقرار شد. اما در همه جا چنین نبود. در سیستان آنها را اهرمن میخواندند و از همنشینی با آنها خودداری میكردند ( تاریخسیستان، 82). در بخارا یك وقت میان مساكن مسلمانان و غیر مسلمانان جدایی بود (نرشخی، 61 ـ62) و در قم به آزار ایشان برخاستند (قمی، 254، 262)؛ هم در اینجا یكبار عربها 70 تن از سران مجوس را سر بریدند تا مردم به مجاورت آنها راضی شدند (همو، 254ـ256).
از سوی دیگر اختلافهای داخلی این قبایل كه انعكاس نزاعهای دیرینۀ عدنانیان و قحطانیان و تیرههای هر یك از این دو بود، مجاورت آنها را با هم دشوار میساخت. سرانجام، این كشمكشها و طرز رفتار آنها با مسلمانان غیر عرب، موجب مزید نفرت از آنها شد و تدریجاً اهالی شهرها و دیهها را برضد آنها برانگیخت و لاجرم دعوت فرقههای مخالف اموی در میان موالی مجاور هجرتگاههای اعراب بیشتر شد و در اواخر عهد اموی و حتى اوایل عهد عباسی، ایران به صورت یك كانون ضد عربی درآمد و برخی مذاهب و فرق در این سرزمین پدیدار شد كه در دیگر نقاط فتح شده نظیر نیافت. با این حال، اسلامی شدن سراسر ایران لااقل تا اوایل قرن 3ق/9م به طول انجامید. اینکه عامۀ اهل یك ولایت ــ مانند قزوین ـ یكسره و با هم به اسلام گرویده باشند، به ندرت اتفاق افتاده است. با آنکه در نواحی جنوبی و غربی ایران از همان آغاز فتوح بعضی از عناصر بومی و محلی مثل زطها و سیابجه و اساورۀ دیلم اسلام آوردند و با عنوان موالی حتى در جنگهای داخلی ایران به اعراب یاری نمودند، لیكن بعضی بلاد، خاصه فارس و جبال گیلان و دیلم، تا یك چند از قبول استیلای اعراب خودداری میكردند (دربارۀ سیابجه و زط، نک: VII/200-201, VIII/1235 , EI1؛ دربارۀ دیلم، نک: EI2، ذیل دیلم).
در این فاصله عدهای از مزدیسنان كه مایل به قبول اسلام نبودند، از حدود سواحل خلیجفارس به گجرات هند سفر كردند و «پارسیان» خوانده شدند و گرچه نخست فرمانروای گجرات از ایشان بیمناك شد، ولی سپس همه را نواخت و اجازۀ اقامت داد (زرینکوب، همان، 376ـ 377) با اینهمه، در ایران مردم به تدریج تازه واردان را پذیرفتند. چه، آنگاه كه اسلام هر شهری را میگشود، تحولی در احوال فرد و در نظام جامعه پدید میآورد. برای فرد حقوق تازهای میآورد كه از آن بی خبر بود. در جامعه، نظام طبقات و امتیاز خاندانها از میان میرفت و دین تازه فاصلۀ میان اشراف و فرودستان را پر میكرد. كسی كه مسلمان میشد، همان مالیاتی را كه به خسروان میداد، به عنوان صدقه و زكات و خراج پرداخت میكرد و آن كس كه بر دین پدران میماند، جزیه میپرداخت و از خدمات لشكری آسوده بود و در دین خویش نیز تا حدی آزادی داشت و از آن سختگیریها و فشارهای موبدان نیز چندان خبری نبود. نومسلمانانی كه در جنگهای فتوح، با مسلمانان نجنگیده، و اسیر نشده بودند، موالی ــ بندگان آزاد شده ــ خوانده میشدند و از همان قرن اول نقش مهمی در تحولات عراق ایفا كردند. در بعضی شهرها شمار این موالی از عربها بیشتر بود و خود طبقۀ اجتماعی خاصی را تشكیل میدادند. بعضی از والیان عراق به سبب كثرت موالی و نقش آنها در تحولات منطقه، به ناچار به فراگرفتن زبان فارسی میپرداختند. با این حال، این موالی سخت مورد تحقیر و فشار واقع میشدند (همان، 377ـ379).
واكنش این تحقیر و فشار، ظهور نهضت شعوبیه بود كه در مقابل غرور نژادی عرب، منکر سیادت و برتری آنها بودند و تمامی اقوام عالم را مساوی میشمردند و تفاخر و تعصب عرب را مخالف اسلام و قرآن میدانستند. آنان به تدریج به طعن عرب پرداختند و در این كار راه مبالغه و افراط پیمودند. نگاهی به آثاری كه در قرون اولیۀ اسلام توسط موالی و دیگران در این ابواب نگاشته شده (مثلاً نک: ابن ندیم، 59، 112، 152)، و نیز شاعرانی كه از آنها در زمرۀ شعوبیه یاد شده است و اشعار بسیار در قبایح و مثالب عرب سرودند، همچون اسماعیل بن یسار، بشار بن برد، خریمی و دیگران (ابوالفرج، الاغانی، 4/125؛ امین، 1/30) این معنی را نشان میدهد. گسترش شعوبیه كه در فرهنگ و ادب اواخر عهد اموی و اوایل عصر عباسی انعكاس وسیع یافت، مخصوصاً به نشر زندقه و الحاد در مقابل اسلام نیز منجر شد. ارتباط شعوبیه با زنادقه در عراق و با طبقات دهقانان در خراسان، مقابلۀ آنان را با نژادگرایی اموی تا حد زیادی قرین توفیق كرد و مجموع این جریانها موجب شد كه در میان موالی احساس تعلق به قومیت ایرانی باقی ماند (اشپولر، 2/277) و حتى رسوخ كند. توفیق برمكیان و آل سهل در ایرانی كردن دربار بغداد، تعصب نژادی را در میان اشراف عرب برانگیخت. اما تفوق عنصر ترك در دربار خلفا، تدریجاً به تعصبات شعوبیه خاتمه داد و موالی ایرانی را از گرد خلفای بغداد به حوزۀ دولتهای مستقل و نیمه مستقل ایرانی در خراسان و سیستان و ماوراءالنهر جلب كرد.
گذشته از موالی، ذمیان كه معاهد خوانده میشدند، نیز برخلاف آنچه در معاهدات صلح آمده بود، سخت مورد آزار عمال اموی قرار میگرفتند و این معنی به ویژه به روزگار حكومت حجاج بر عراق شدت گرفت. چنانکه اگر ذمیان، برای رهایی از این آزارها و فشارها، یا صرفاً از روی میل و اعتقاد به اسلام میگراییدند، برای آنکه قطع جزیه و خراج به عواید بیتالمال اموی لطمهای وارد نیاورد، آنها را باز به پرداخت جزیه وا میداشتند (مثلاً نک: حتى، 1/282، 286، 301). این رفتار چنان ناعادلانه و مغایر با روح اسلام بود كه گاه اعراب متورع را به اظهار نفرت از حكومت وادار میكرد و یك بار هم خلیفه عمر بن عبدالعزیز را به اعتراض واداشت (ابن اثیر، 5/61).
احساس نفرتی كه امویان در گروههای پرنفوذی از مسلمانان و نیز موالی و اهل ذمه ایجاد كردند، در اواخر عصر ایشان، خراسان را برای نشر دعوت سری شیعه كانون مناسبی كرد. وجود اختلافات و عصبیتها بین قبایل عرب نیز از اسبابی بود كه نشر اینگونه دعوتهای سری را در آن سامان آسان میكرد. نهضتهای شیعه ـ توابین، زیدیه، كیسانیه، هاشمیه و... ــ كه همه جا غالباً موالی هواخواه آن بودند، در عراق چندان پیشرفتی نیافت و بنی امیه آن را سركوب كردند، اما دنبالۀ این دعوتها كه ابراهیم امام عباسی آنها را در یك جا گرد آورد، در خراسان پیشرفت كرد؛ از آن روی كه موالی خراسان و ساكنان قرا و روستاها كه مبادی شیعه در باب امامت را میپسندیدند، به این دعوت روی خوش نشان دادند؛ خاصه كه برخی از داعیان بزرگ عباسی و سپهسالارانشان همه ایرانی بودند (زرینکوب، تاریخ، 387ـ 388). بدینگونه، ابومسلم ــ كه دربارۀ آغاز فعالیتش در نهضت عباسی روایات گوناگون آوردهاند (نک: ه د، ابومسلم) و خود از موالی بود ــ دست به كار متحد گردانیدن خراسانیان شد و كشاورزان و پیشهوران و سوداگران و موالی گردش فراهم آمدند و سرانجام، امویان را برانداختند. ابومسلم در این كار از سركوب جنبشهایی چون قیام بهآفرید كه مقارن نهضت عباسی در خراسان ظهور كرد، خودداری نداشت (نک: هوتسما،. .(32 ff
به هر حال، كوششهای خراسانیان در پیروزی نهضت عباسی، و نیز تركیب و سازمان آن دولت چنان بود كه آن را «خلافت خراسانی» خواندند (جاحظ، 3/206؛ قس: بیرونی، 197). این نخستین نقش بزرگی بود كه در تاریخ سیاسی اسلام از ایرانیان رقم زده شد و آغازگر نهضتها و قیامها و ظهور دولتهای ایرانی گردید. گفتهاند: ابومسلم با سیاهجامگانش از فردای پیروزی عباسیان، به اندیشۀ جدا كردن خراسان از خلافت افتاد، یا در دستگاه خلفا این اندیشه را به او نسبت دادند (برای نشانههایی از قدرت و نفوذ او در این سامان، نک: طبری، 7/459ـ460، 464؛ ابن اثیر، 5/448ـ449، 453؛ نرشخی، 86 ـ89) و وی مورد سوءظن سفاح و خاصه منصور واقع گردید. سفاح كوشید تا شورشی برضد او در خراسان برپا كند، اما كامیاب نشد (مقدسی، 6/75؛ ذهبی، سیر...، 6/60)؛ منصور سرانجام او را به حیله به كوفه كشاند و به سختی كشت (137ق/754م). هر چند كه دلیل و نشانهای بر تمایل ابومسلم به قیام و جدایی طلبی در دست نیست، اما قیامهای متعددی كه پیروان و نزدیكان او برضد خلافت عباسی برپا كردند و با تكریم خاطرۀ ابومسلم همراه بود (بلاذری، انساب، 3/235؛ طبری، 7/495؛ مسعودی، 3/294؛ نرشخی، 90ـ91)، ممكن است امروز مورخ را به احتمال صحت این اِسناد متمایل سازد. در واقع در سرزمینهای گسترده بر نواحی غربی خراسان، از نیشابور و قومس و ری و طبرستان شمار كسانی كه به خاطر ابومسلم دائم آمادۀ قیام بودند، بسیار بود و میتوانستند به نهضت او در مقابل سپاه آل عباس یاری رسانند. به علاوه، در نواحی شرقی خراسان هم، چنانکه فیالمثل قیام اسحاق ترك و مقنع نشان داد، طرفدارانش بسیار بودند. ابومسلم برای تأمین نواحی شرقی خراسان حتى در سرحدهای چین نیز كروفرّی كرده، و در یك جنگ در نواحی طراز تلفات بسیار به چینیها وارد ساخته بود (ابن اثیر، 5/449؛ نیز نک: بارتولد، 1/430ـ432) و احتمال نمیرفت كه قیام او برای استقلال خراسان او را از جانب چین به دغدغه اندازد. به هر حال، روشهای بیدادگرانۀ عباسیان به زودی بسیاری از رهبران و طرفداران دعوت را از حمایت عباسیان پشیمان كرد و این معنی حتى در شعر عرب نیز انعكاس یافت (مثلاً ابوالفرج، الاغانی، 16/84؛ زرینکوب، دو قرن...، 189). از آن سوی، نفوذ و اعتبار ابومسلم سبب شد تا برخی یاران و طرفداران او در خراسان با ایجاد نهضتهای دینی و ملی، سلطۀ عباسیان را بر خراسان سست كنند. شماری از این قیامها در ماوراءالنهر، خراسان، ری، طبرستان و آذربایجان، جنگهایی فرسایشی بود (نک: صدیقی، 168ـ 175، 188، جم؛ زرینکوب، همان،174ـ 175) كه گرچه تمام آنها به شكست منجر شد، اما خلفای عباسی را متوجه كرد كه حكومت از بغداد بر ولایات دور دست خاصه خراسان تا چه حد دشوار است.
نخستین قیام پس از قتل ابومسلم، نهضت سنباد بود. وی در زمرۀ سیاه جامگان موردتوجه و حمایت ابومسلم قرار داشت. قیام او كوتاه، اما خونین و هولناك بود. بیشتر یارانش از مردم كوهستان ری و طبرستان بودند و وی به سرعت ری و قزوین و قومس و نیشابور را گرفت و عناصر گوناگون دیگری با او همداستان شدند، ولی در جنگ با سپاه عباسی شكست خورد و گریخت و اندكی بعد به دست یكی از كسان اسپهبد طبرستان كشته شد (همو، تاریخ، 405ـ407؛ صدیقی، 168ـ 175). اما خونخواهی ابومسلم چندی بعد بهانهای برای یك مدعی خطرناك دیگر ــ مقنع ــ شد كه خود از سرهنگان ابومسلم بود. یاران او را سپیدجامگان میگفتند كه بیشتر از موالی و روستاییان خراسان بودند و بیش از 14 سال در حدود سغد و بخارا و كش و نخشب موجب بیم و هراس مسلمانان گشتند. از فرجام كار مقنع اطلاعی در دست نیست، جز آنکه درپی محاصرهای طولانی در قلعۀ سنام در حدود كش، به جان رسید و قلعه را تسلیم كرد و ناپدید شد (همو، 207ـ231).
اما این آخرین نهضت نبود كه به نام ابومسلم پای گرفت. نام ابومسلم در قیام بابك نیز كه یك چند مایۀ وحشت و اضطراب خلیفۀ بغداد گشت، باز در میان آمد (نک: ه د، بابك خرمدین). نتیجۀ دیگری كه خلافت بغداد از این قیامها گرفت، آن بود كه نمیتوان فرقهها و نهضتها را با شمشیر به سكوت واداشت. مأمون كه خود متوجه این نکته بود، به دنبال رفع اختلالهایی كه خلافت او را تهدید میكرد، خراسان را به سردار ایرانی و خراسانی خود طاهر ذوالیمینین داد. طاهر به یاری لشكریان خراسان خلافت را از امین به برادرش مأمون منتقل كرده بود (طبری، 8/472ـ 478، 578 ـ580). قدرت و نفوذ او در آغاز خلافت مأمون به درجهای بود كه نفوذ و قدرت ابومسلم را در عهد سفاح به خاطر میآورد. فرزندان و برادران و اعمام او نیز در دستگاه خلافت نفوذی كسب كرده بودند. در خراسان، طاهر ظاهراً امارت استكفا داشت و به نام مأمون امارت میكرد، اما در آخر نام خلیفه را از خطبه انداخت و تقریباً نسبت به او عصیان كرد. هرچند خود او بلافاصله یك روز یا چند روز بعد وفات یافت (205ق/820م)، اما مأمون امارت خراسان را به اخلاف او واگذاشت و معتصم نیز با آنکه از آنها چندان راضی نبود، همچنان امارت خراسان را برآنها مسلّم داشت. بدینگونه اگر نتوان گفت: طاهر نخستین دولت مستقل ایرانی را در عهد اسلام به وجود آورد، بیشك میتوان گفت: اولین امیر بزرگ ایرانی بود كه امارت استكفای خراسان را در خاندان خویش موروثی كرد. دربارۀ مرگ طاهر روایات گوناگون است. میگویند احمدبن ابی خالد احول، و به قولی خود مأمون، چون احتمال میدادند كه طاهر در خراسان دم از استقلال زند، یكی از محرمان خویش را با او همراه كردند و نهانی به او گفتند كه چون طاهر عصیان خویش آشكار كرد، او را به زهر هلاك كند. اما این روایت ادعایی بیاساس است. به هر حال، طاهر در خراسان به دفع خوارج كه در دوران نزاع بر سر خلافت قدرتی یافته بودند، توفیق یافت و امارت سیستان را نیز به پسر خود طلحه واگذار كرد؛ او را به جنگ با خوارج و یاران حمزة بن آذرك مأمور ساخت. هرچند در ایام حیات طاهر فتنۀ خوارج به كلی فروننشست، ولی شوكت و هیبت او در خراسان امنیت پدید آورد و آن هرج و مرج كه پیش از امارت او در خراسان از غلبۀ حمزه و خوارج پدید آمده بود، تا حدی آرام یافت (تاریخ سیستان، 177ـ179؛ زرینکوب، تاریخ، 495ـ501).
پس از طاهر پسرش عبدالله امارت خراسان یافت. عبدالله سخت مورد علاقه و حمایت مأمون بود و در دفع بعضی شورشها در بینالنهرین خلیفه را یاریها رسانده، و مدتها رئیس شرطۀ بغداد بود (طبری، 8/581). حكومت او ــ كه در واقع آغاز دورۀ جدیدی در تاریخ ایران و تأسیس نخستین دولت نسبتاً مستقل ایرانی در عصر اسلامی به شمار میرود ــ و برادرانش در خراسان ــ به سبب كوششی كه در بسط عدالت و دفع هرج و مرج نشان دادند ـ خاطرۀ خوبی برجای گذاشت. نقش او در خاتمه دادن به شورش بابك و مازیار هم خدمت مهمی به خلیفۀ بغداد تلقی شد (نک: ه د، آذربایجان، نیز بابك خرم دین؛ زرینکوب، همان، 507 ـ510). حتى نوادۀ او محمد بن طاهر هم كه مغلوب یعقوب لیث شد، همچنان در بغداد مورد علاقه و حمایت عباسیان بود. آخرین امیر طاهری به شعر و شادخواری بیش از حكومت علاقه داشت (گردیزی، 303). در زمان او حسن بن زید علوی در طبرستان به داعیۀ امارت و امامت برخاست و پس از چند جنگ با لشكر محمد بن طاهر عاقبت آن ولایت را از دست طاهریان به درآورد، چنانکه ری و قزوین نیز در 251ق/865م از قلمرو ایشان خارج شد (همو، 304؛ ابن اسفندیار، 1/242 بب(. پس از آن در 259ق یعقوب لیث نیشابور را گرفت و محمد بن طاهر را به بند كشید. محمد در 262ق/876م پس از شكست یعقوب از موفق عباسی، از بند گریخت و به خراسان رفت، ولی نتوانست حكومت پدرانش را احیا كند (زرینکوب، همان، 512).
حكومت طاهریان كه با وجود استقلال داخلی، تابع خلیفه بود، معلوم كرد كه كسب استقلال برای خراسان و ولایات دور دست، با اظهار تابعیت، بهتر از سركشی و جنگ ممكن میشود؛ در حالی كه یعقوب لیث صفار، عیار سیستان چنین نمیاندیشید. وی كه در منطقهای پرآشوب و غالباً مقهور خوارج و مخالفان خلافت، برآمده بود (247ق)، اگرچه در آغاز آشكارا به مبارزه با خلیفه برنخاست و حتى یك چند در شیراز خطبه به نام خلیفه كرد، ولی در باطن قدرت و نفوذ خود را منبعث از خلیفه نمیدانست و اندكی بعد حركت خود را به قیامی برضد خلافت بدل كرد. از آن زمان كه یعقوب رویگر (صفار) در زیّ عیاران به كار برخاست، تا آن وقت كه سیستان و پوشنج هرات را از حكم خلیفه به درآورد (253ق) و كرمان و فارس (255ق) و خوزستان را هم بر قلمرو خود افزود و به فرماندهی بزرگ و امیری پرقدرت بدل شد، چند سالی بیش نمیگذشت ( تاریخ سیستان، 200ـ 215).
یعقوب چون رتبیل را كشت و در 259ق با تسخیر نیشابور، طاهریان را برانداخت، دولتی پدید آورد كه به نام حرفۀ او، صفاریان خوانده میشدند. به روایت گردیزی (ص 308ـ309) به هنگام فتح نیشابور در گفت و شنودی كه با فرستادگان محمدبن طاهر انجام داد و از او عهد و لوای خلیفه خواستند، به جای ارائۀ حكم خلیفه كه رسم حكام تازه وارد بود، شمشیر خود را نشان داد (نیز نک: تاریخ سیستان، 222ـ223؛ بارتولد، 1/471) و بدینگونه، مشروعیت حكومت خود را غلبه و قدرت شخصی و متكی به شمشیر نمایاند. وی سپس قصد طبرستان كرد و حسن بن زید را شكست داد و به قدرتی مهیب و خطری جدی برای خلافت بدل شد، تا آنجا كه خلیفه دل به دفع او بست. چون مقارن ایام قیام او، شورش صاحب الزنج هم بغداد و خلافت را تهدید میكرد، خلیفه ظاهراً كوشید ضمن به رسمیت شناختن غلبۀ او بر سیستان، ولایات طخارستان و سند را هم به او واگذارد و او را به جای حركت به سوی بغداد، به عزیمت برای ادامۀ فتوح در نواحی بلخ تشویق كند؛ اما كروفرّی كه او در نواحی شرق كرد، مانع از عزیمتش به بغداد نشد و وی بیآنکه اتحاد با صاحبالزنج را برای تهدید بغداد بپذیرد، خود به جنگ با خلیفه اقدام كرد. اما در دیرعاقول نزدیك بغداد از سپاه خلیفه به فرماندهی موفق برادر معتمد عباسی شكست خورد (ابن اثیر، 7/290؛ طبری، 9/516 ـ520؛ تاریخ سیستان، 231ـ232). وی مدتی بعد در جندی شاپور درگذشت (265ق/879م)؛ با این حال تا آخرین لحظۀ حیات با وجود تطمیع و تشویق، حاضر به مصالحه با خلیفه نشد و جز برانداختن او و خلافت، ظاهراً هیچ هدف دیگری نداشت (ابن اثیر، 7/325ـ327). هرچند برادرش عمرولیث كه پس از او به امارت بخشی از قلمرو یعقوب برداشته شد، از كنار آمدن با خلیفه خودداری نکرد، اما او هم در امارت خود بارها مجبور به نافرمانی نسبت به خلیفه شد و سرانجام نیز در مقابله با سپاه سامانی كه خلیفه از روی خدعه، فرمان ولایت خراسان را هم به او و هم به سامانیان داده بود، بدون هیچ جنگی دستگیر شد (287ق/900م) و بدینگونه، به اهتمام سامانیان خلیفه از تهدید صفاریان رهایی یافت. با اینهمه، اعقاب عمرو تا سالهای دراز بر بخشهایی از سیستان و برخی نواحی ماوراءالنهر حكومت داشتند (نک: ه د، صفاریان).
سلالۀ سامانیان هم كه در همین اوقات در خراسان پای گرفت (نک: ه د، سامانیان؛ ابن اثیر، 7/279)، با وجود استقلال بیشتر از اظهار تبعیت ظاهری نسبت به خلیفه خودداری نکردند. نه تنها اسد بن سامان خدات از امرای ماوراءالنهر كه مورد حمایت مأمون بود (نرشخی، 90ـ91؛ گردیزی، 322؛ ناظم، 180 )، همواره از بغداد اطاعت میكرد، بلكه اخلافش نیز همه بدان راه رفتند. اسماعیل بن احمد، بنیانگذار واقعی دولت سامانیان، موقعی بر حكومت استقرار یافت كه خوارج و مخالفان خلیفه را فرو كوبید (نرشخی، 108ـ 109، 118؛ طبری، 10/30، 81؛ ابن اسفندیار، 1/256ـ257). پسران او نیز كوششی بسیار در دفع زیدیان و مخالفان خلافت از خود نشان دادند (مثلاً نک: همو، 1/256ـ260؛ گردیزی، 323 بب؛ طبری، 10/144ـ 145). البته سامانیان جز هدایای مختصر، نه خراج مرتبی برای خلیفه میفرستادند، نه در مواقع جنگ قوایی برای كمك به او گسیل میكردند. با اینهمه، اظهار تبعیت آنها نسبت به خلیفه، به قدرت آنها در نظر عام مشروعیت بیشتر میبخشید.
در اواسط دولت سامانی و اوایل ظهور آل بویه، سلسلهای از حكام ایرانی كه اصلاً اهل سغد بودند، موسوم به آل الیاس بر كرمان فرمان میراندند (317ـ357ق/929ـ 968م). مؤسس این سلسله ابوعلیمحمد ابن الیاس از سرداران سامانی است كه پدرش نیز از سپهسالارانی بود كه نصر بن احمد سامانی او را به جنگ با ناصر كبیر علوی به طبرستان فرستاد. ابوعلی محمد در نزاعهای داخلی سامانیان مورد تعقیب نصر ابن احمد واقع شد و در 317ق از نیشابور روی به كرمان نهاد (ابن اثیر، 8/208ـ211؛ قس: ناصرالدین، 15؛ وزیری، 59) و آنجا را گرفت. پس از جنگ و گریزهایی سرانجام در كرمان خطبه به نام عمادالدولۀ بویهای كرد (ابن اثیر، 8/324ـ326؛ وزیری، 62 ـ63). با اینهمه، معلوم نیست كه وی واقعاً مطیع آل بویه بوده باشد؛ به ویژه كه وی در اواخر حكومت خویش قصد تصرف قلمرو ركنالدوله كرد و عتبی نیز او را مطیع سامانیان دانسته است (ص 308). با اینهمه، وی به پایمردی معزالدوله احمد از خلیفه مطیع، خلعت و لوای حكومت گرفت (ابوعلی مسكویه، 2/176). از این سلسله 3 تن در كرمان فرمان راندند. آخرین امیر آل الیاس، سلیمان بن محمد نام دارد كه در جنگ با گورگیر بن جستان نایب عضدالدوله كشته شد و خاندانش برافتاد (ابن اثیر، 8/609).
در این روزگار سلسلۀ دیگری موسوم به آل محتاج، بیش از نیم قرن از 321 تا 381ق/933 تا 991م زیر نظر و نفوذ سامانیان در بخشهایی از خراسان فرمان راندند كه گاه دعوی استقلال داشتند. ایشان را از اخلاف امرای كهن چغانیان ــ بر كرانۀ جیحون ــ موسوم به چغان خدات دانستهاند (لسترنج، 468). بنیانگذار این سلسله محتاج بن احمد نام داشت و پس از او 7 تن از فرزندان و نوادگانش نیز حكم راندند، تا آخرین آنها ابوالمظفر احمد بن محمد در كشاكشهای میان غزنویان و سامانیان و فایق خاصه از صحنۀ تاریخ محو شد (گردیزی، 368ـ 405؛ عتبی، 94؛ نیز نک: ه د، آل محتاج).
سلسلۀ دیگری كه از اواخر ایام سامانیان به عنوان دولتی محلی ظهور كرد، آل مأمون نام دارد. امیران این سلسله مدت كوتاهی از 385 تا 408ق/995 تا 1017م بر خوارزم فرمان راندند و برخی از آنها به خوارزمشاه موسوم شدند. نخستین فرد شناخته شدۀ این خاندان ابوعلی مأمون اول فرزند محمد خوارزمشاه است كه پیش از 385ق نیز مدتی فرمانروای گرگانج بود و بر اثر ضعف سامانیان كاث را نیز گرفت و محمد بن احمد خوارزمشاه از آل عراق را برانداخت. پس از او ابوالعباس مأمون بن مأمون در 399ق/1009م رشتۀ امور را در دست گرفت، ولی از محمود غزنوی بیم داشت و میكوشید بهانه به دست او ندهد. با اینهمه، مدتی بعد ناچار شد خطبه به نام محمود كند. ابوالحارث محمد بن علی آخرین امیر آل مأمون به دست محمود كه خوارزم را تسخیر كرد، برافتاد (عتبی، 130، 151؛ بیهقی، 668 ـ669، 675). آل مأمون از سلالههای دانشدوست ماوراءالنهر به شمار میروند و دربار آنها پناهگاه دانشمندانبرجستهای چون ابوریحانبیرونی، ابوعلیسینا، ابوالخیر خمار و ابوسهل مسیحی بود.
غزنویان هم كه پس از آل سامان وارث حكومت خراسان شدند، همچنان سیاست اظهار تبعیت نسبت به خلیفه را ــ لااقل در تشریفات ظاهری ـ دنبال كردند (نک: بازورث، «غزنویان1»، .(46, 48 محمود و پسرش مسعود در آنچه به ظاهر حكومت مربوط میشد، خود را تابع فرمان خلیفه میدانستند و به هنگام جلوس از جانب او حكم و لوا دریافت میداشتند (نک: عتبی، 182ـ183). در موارد تعزیت و تهنیت با دستگاه خلافت مكاتبه داشتند و از غنایم تاخت و تازهای اطراف هند هم هدایایی برای وی ارسال میكردند. همین اظهار اطاعت ظاهری، مشروعیت آنان را در نظر اكثر مسلمانان عاری از تردید میساخت (مثلاً نک: بازورث، «نخستین غزنویان2»، .(169 با این حال، حكومت آنها به كلی مستقل بود و فرمانهای آنان مانند سامانیان براساس حكم و استبداد شخصی صادر، اما به نام خلیفه اجرا میشد.
سلسلۀ غزنویان با ابواسحاق آلپ تكین از غلامان احمدبن اسماعیل و نصر بن احمد سامانی ـ كه سپس سپهسالار خراسان شد ــ آغاز میشود. چون میان آلپ تكین و منصور بن نوح نزاع شد و كار به جنگ كشید، او به قصد جهاد رهسپار كابل شد و چون به غزنه رسید (351ق/962م)، آنجا را گرفت و دارالامارۀ خویش ساخت. پس از او و امارت كوتاه پسرش اسحاق، حكومت غزنه به دست سبكتگین، غلام و داماد آلپ تكین افتاد كه بنیانگذار واقعی دولت غزنویان به شمار میرود. این دولت از آغاز حكومت آلپ تكین بر غزنه تا انقراض آن به دست غوریان در 582ق/1186م، حدود 230 سال دوام یافت كه بخشی از آن مستقل، و بخشی تابع سلاجقه بود. آخرین حكام غزنوی ــ تاجالدوله خسرو شاه و پسر او سراجالدوله خسرو ملك ــ از غزنه رانده شده، و لاهور را تختگاه خود گردانیده بودند (اقبال، 252ـ 288).
سلالههای دیگری هم در همین ایام، مقارن با طاهریان، سامانیان و غزنویان حكومتهایی به وجود آوردند كه مبتنی بر تابعیت خلیفۀ بغداد نبود، بلكه غالباً با طغیان برضد خلیفه در ولایات مختلف، حكومتهای مستقلی تشكیل دادند؛ از آن جمله بودند علویان در طبرستان كه مدعی خلافت هم بودند و برخلاف دستگاه خلافت، اظهار تشیع میكردند. دولت علویان طبرستان را اصلاً حسن بن زید، ملقب به داعی كبیر تأسیس كرد كه پس از شكست قیام یحیى بن عمر نوادۀ زید در روزگار مستعین (ابوالفرج، مقاتل، 420) به ری گریخت واز آنجا به دیلم رفت و به دعوت پرداخت. در این زمان مردم طبرستان كه از ستمگری عمال محمد بن عبدالله بن طاهر به تنگ آمده بودند، دعوت حسن را پذیرفتند و با او بیعت كردند (250ق/864م). وی به سرعت بر بخشهای بزرگی از طبرستان و رویان مستولی شد و قارن بن شهریار از اسپهبدان آل قارن و لشكر طاهریان را شكست داد. وی پس از آن از یعقوب لیث شكست خورد، ولی اندكی بعد امارت خویش را باز یافت. فرزند او محمد كه از 270 تا 281ق/883 تا 894م حكومت كرد، گرگان را نیز گرفت و قصد هرات و سیستان كرد كه به قتل رسید. پس از او حسن بن علی، معروف به ناصر كبیر رشتۀ كارها را در دست گرفت و چند بار با سامانیان جنگید و سراسر طبرستان و بخشی از گیلان را تصرف كرد. داماد و جانشین او حسن بن قاسم به روزگاری حكومت یافت (304ـ316ق/ 916ـ 928م) كه از یك سوی پسران ناصر كبیر را در پیش روی داشت و از سوی دیگر میبایست با سامانیان پنجه در افكند. ماكان كاكی و علی بن بویه دو تن از سران دیلم در این روزگار همراه او به جنگ با دشمنان علویان برخاستند. با اینهمه، وی نتوانست چندان دوام بیاورد و در 316ق به دست اسفار شكست خورد و توسط برخی یاران او به قتل رسید و دولت علویان برافتاد (اقبال، 114ـ 125).
از قیامهای دیگری كه در همین ایام برای استقلال ولایات شمال، جبال و فارس صورت گرفت، قیام اسفار بن شیرویۀ دیلمی و مرداویج زیاری و قیام دیالمۀ آل بویه بود كه بعضی از آنها مثل مرداویج ظاهراً غیر از برانداختن خلافت، مقاصد دیگر نیز داشتند (همو، 133). ولایاتی كه به دست وی می افتاد، عرضۀ كشتار و غارت میشد، در حالی كه ضعف دستگاه خلافت، حمایت خلیفه را از آن ولایات غیر ممكن میساخت. با اینهمه، قتل اسفار (ابن اسفندیار، 1/294) به خلیفه كمكی نکرد، زیرا مرداویج زیاری كه از سرداران او بود و در طرح و اجرای قتل او نیز دست داشت (319ق/931م)، همان مواضع سلف خود را دنبال كرد. وی به سرعت بر متصرفات اسفار چیره شد و سلسلهای به نام آل زیار (ه م) بنیان نهاد. مرداویج در آغاز، خیالات اسفار را در احیای حكومت تازهای شبیه به نظام حكومت ساسانیان پی گرفت و برای خود تاج و تختی شبیه به تخت و تاج آنان سفارش داد (زرینکوب، روزگاران، 2/133) و در سرزمینهایی چون همدان و اصفهان و دینور از مردم خراجهای سنگین گرفت و نسبت به لشكریان خویش، خاصه غلامان ترك سختگیریهای غیر قابل تحمل اعمال كرد و سرانجام هم در 323ق/935م به دست آنها در حمام به قتل رسید (ابن اثیر، 8/298 بب(. برادر مرداویج، وشمگیر كه مردی جنگی، اما روستاییگونه بود و بعد از وی به امارت رسید، خیالات غریب برادر را دنبال نکرد و با آنکه نسبت به عباسیان همواره كینهای در دل داشت، از مصالحه با خلیفه خودداری نورزید و نسبت به سامانیان نیز اظهار اطاعت كرد. سلسلۀ آل زیار بعد از او به پسرش بیستون و سپس به قابوس بن وشمگیر رسید و آنگاه به نوادهاش منوچهر بن قابوس منتقل شد. از آن پس، آل زیار از حالت سركشی نسبت به خلافت بغداد بیرون آمد و همچون سامانیان و طاهریان به تابعیت خلیفه گردن نهاد، ولی در صحنۀ حوادث عصر، تأثیر و نقش قابل ملاحظهای نداشت.
با اینهمه، خلیفه از مخالفت و تهدید عناصر دیلمی كه غالباً شیعه و پرورش یافتۀ علویان طبرستان بودند، رهایی نیافت. بعد از قتل وشمگیر، با پسران ابوشجاع بویۀ ماهیگیر، علی و حسن و احمد مواجه شد كه مثل یعقوب و مرداویج، بدون اجازۀ خلیفه به تصرف شهرهایی در نواحی فارس و اصفهان و كرج ابودلف دست زدند (ابوعلی مسكویه، 1/299؛ ابن اثیر، 8/268)، حكام خلیفه را از شهرهایی كه رسماً از جانب خلیفه به آنها تفویض شده بود، بیرون راندند و با حفظ اتحاد، قلمرو وسیعی شامل اصفهان و فارس و خوزستان را از طریق سركشی نسبت به خلیفه تصرف كردند و بین خود تقسیم نمودند. فارس به علی بن بویه برادر مهین، اصفهان و نواحی ماد سابق به حسن بن بویه برادر میانی، و كرمان و خوزستان به احمد بن بویه برادر كهین رسید. چندی بعد، احمد از انحطاط و اختلالی كه در دستگاه خلافت راه یافته بود، استفاده كرد و با حمله به خوزستان، بغداد را به تصرف درآورد (334ق/946م)؛ آنگاه، خلیفۀ وقت ــ مستكفی ــ را عزل كرد و به جای او خلیفهای با لقب مطیع نشاند كه در واقع مطیع خود او بود (ذهبی، العبر، 2/26ـ47؛ ابن اثیر، 8/450ـ451).
خلیفۀ جدید سلطۀ احمد را پذیرفت و به او لقب معزالدوله، به برادر مهترش علی لقب عمادالدوله، و به برادر میانیش حسن لقب ركنالدوله داد. معزالدوله و برادرانش با آنکه مذهب تشیع، و ظاهراً زیدی داشتند (نک: همو، 8/82؛ نیز نک: ه د، آل بویه، تحولات مذهبی)، برای خلیفهای كه دست نشاندۀ خود آنها بود، در انظار تا حدی با تكریم و احترام رفتار میكردند، اما رنگ تشیع حكومت آنها در بلاد متصرفیشان، از جمله بغداد، ظاهر شد (مثلاً نک: ابن جوزی، 7/15؛ نیز همدانی، 187) و با سركشی و عصیان نسبت به خلیفه و ایجاد انسجام میان شیعیان عراق، حكومت مستقلی در بخشهایی از ایران و عراق پدید آوردند. شاید بتوان این سلسله را نخستین سلسلۀ مستقل ایرانی بعد از سقوط ساسانیان خواند. عضدالدوله پسر ركن الدوله كه بعد از عمادالدوله در 338ق/ 949م فرمانروای فارس شد، كوشید عزالدوله بختیار پسر معزالدوله را هم كنار بگذارد، اما با مخالفت و تهدید شدیدی از سوی پدر خود روبهرو شد و این كار را تا مرگ ركنالدوله عقب انداخت (ابن اثیر، 8/691). بعد از مرگ عضدالدوله (372ق/982م) با آنکه بین اخلاف پسران بویه، اتحاد روزهای نخستین حكومت آنها برقرار نماند، خلیفۀ بغداد نزد آنان كه امیرالامرایی آنجا را نیز در دست داشتند، سخت موهون و آلت دست بود.
باید گفت عصر آل بویه در تاریخ اسلام و ایران، به سبب تحولات نسبتاً عمیقی كه در بعد سیاسی و اجتماعی قلمرو شرقی اسلام پدید آوردند، جایگاه ویژهای به خود اختصاص داده است، خاصه كه این دولت را باید واسطۀ انتقال قدرت رسمی به فرمانروایان ترك در قلمرو اسلام و ایران دانست. از دیدگاه مذهبی، آل بویه نخستین بار خلیفۀ سنّیمذهب را به تابعیت امیری شیعه واداشتند؛ و از دیدگاه فرهنگی، این دوره یكی از درخشانترین دورههای تمدن اسلامی است و آثار برجستۀ دانشمندان قلمرو آل بویه در زمینههای گوناگون علمی را نمیتوان بیارتباط با فرمانروایان فرهیختۀ این سلسله مورد بررسی قرار داد (نک: ه د، آل بویه، جامعه و فرهنگ، نیز تحولات مذهبی). اما در اواخر دورۀ آنان، ایران و عراق چنان دستخوش هرج و مرج بود كه اگر دولت سلجوقی به وجود نمیآمد و خلیفه را از نفوذ بقایای آل بویه بیرون نمیآورد، با هرج و مرج ناشی از اختلافات امرا، و سلطۀ كودتا مانند ارسلان بساسیری كه در بغداد خطبه به نام خلیفۀ فاطمی مصر خوانده بود (نک: ذهبی، همان، 2/289)، خلافت عباسی در معرض انقراض قرار میگرفت (نک: ه د، 1/632).
در همان ایام كه دولت آل بویه رو به زوال میرفت و سلاجقه روی به اعتلا داشتند، امیران دیگری از دیلمیان در شمال ایران، دستگاه خلافت و فرمانروایان تابع خلیفه را تهدید میكردند. اینان دو شاخۀ اسپهبدیه و كینخوازیه از سلسلۀ آل باوند بودند كه نسب خویش را به ساسانیان میرساندند (كریستنسن، 377؛ ابن اسفندیار، 1/147ـ152). باوندیان از سدۀ 1ق/7م در بخشهایی از مازندران حكومت داشتند و با آنکه پیكارهایی سخت میان آنان و عباسیان روی داد، استقلال خود را از دست ندادند و از نیمۀ دوم سدۀ 3ق/9م با قیام حسن بن زید و نشر اسلام و مذهب زیدیه در طبرستان و دیلمان، به اسلام گرایش یافتند. میان فرمانروایان اسپهبدیه و كین خوازیه با سلاجقه و آتسز خوارزمشاه جنگها شد، ولی دیلمیان اجازۀ نفوذ به آنها ندادند (نک: ه د، آل باوند، بخشهای دوم و سوم).
سلسلۀ دیگری كه در نیمۀ دوم سدۀ 4ق/10م به طور نیمه مستقل بر قسمتهایی از ایالت جبال و كردستان و لرستان فرمان میراندند، آل حسنویه نام دارند كه اصلاً كرد نژاد بودند. مؤسس این دولت، حسنویۀ بن حسین كه خود شیعیمذهب بود، به قلمرو آل بویه نیز طمع داشت. آل حسنویه در نزاعهای داخلی آل بویه شركت مؤثر داشتند و سرانجام نیز به دست شمسالدوله بویهای و ابوالشوك عنازی حاكم كرمانشاه منقرض شدند (نک: ه د، آل حسنویه).
دولت دیگری از امیران دیلمی نژاد كه از 398 تا 536ق/1008 تا 1142م در مركز و غرب ایران به حكومت نشستند، آل كاكویه نام دارد. نخستین شاخۀ این سلسله در همدان و اصفهان تا انقراض آن به دست طغرل دوم سلجوقی دوام یافت، ولی شاخۀ دیگری از آن، موسوم به اتابكان یزد بیشتر بر سر كار بود. مؤسس این دولت، علاءالدوله محمد بن دشمنزیار، معروف به ابن كاكویه (دایی زادۀ سیده مادر مجدالدولۀ بویهای، نک: ابن فوطی، 4(2)/1012؛ ابن اثیر، 9/207؛ بازورث، «غزنویان»، است كه در اواخر عصر آل بویه در اصفهان حكومت یافت و از خلیفه نیز منشور و لقب گرفت ( مجمل، 403). وی پس از استیلای غزنویان بر ولایت جبال، خطبه و سكه به نام محمود و مسعود كرد (ابن فوطی، 4(2)/1012ـ1013؛ بیهقی، 14ـ16). یكی از عوامل شهرت علاءالدوله، دوستی و نزدیكی ابن سینا با اوست كه وی دانشنامۀ علایی را نیز به نام او كرد. پس از علاءالدوله، فرزندانش در اصفهان و نهاوند و همدان به حكومت نشستند. برخی به اطاعت از طغرل گردن نهادند و برخی از برابر او گریختند (ابن فوطی، 4(3)/509؛ ابن اثیر، 9/495ـ496، جم؛ بیهقی، 627 ـ 628). اما در یزد، فرامرز پسر علاءالدوله حكومت یافت. فرمانروایی این شاخه از آل كاكویه با حكومت 4 تن حدود یك قرن به درازا كشید. آنان غالباً به اطاعت از سلاجقه روزگار میگذاشتند (نک: ه د، آل كاكویه). این سلسله را قراختاییان بر انداختند. فرامرز نوادۀ علاءالدوله آخرین امیر این خاندان كه در 536ق به قتل رسید، یكی از مشهورترین و فرزانهترین امرای آل كاكویه است (جعفری، 38؛ كاتب، 65 ـ66؛ غفاری، 82).
شاخۀ دیگری از اتابكان یزد پس از قتل فرامرز بن علی بر این ناحیه حكم راندند. این سلسله را ركنالدین سام نوادۀ دختری علاءالدوله علی كه از سوی سلطان سنجر سلجوقی به اتابكی دختران فرامرز كاكویی منصوب شده بود، بنیان نهاد (جعفری، 37ـ 38؛ اقبال، 402). سام در 536ق رشتۀ كارها را در دست گرفت و مدتی دراز فرمان راند، ولی كوششهایش برای توسعۀ قلمرو به جایی نرسید. پس از او برادرش عزالدین لنگر در 584ق/1188م به حكومت نشست و حاكمان بعدی سلسلۀ اتابكان همه از فرزندان و نوادگان اویند. از این سلسله 10 تن به حكومت رسیدند. آخرین آنها حاجی شاه قدرتی نداشت و یزد عملاً در دست حكام و مأموران ایلخان ــ بایدو خان ــ بود تا مبارزالدین محمد مظفری و غیاثالدین كیخسرو اینجو بر یزد چیره شدند (میرخواند، 4/451ـ452؛ عبدالرزاق، 1/160ـ161). اتابكان آثار عمرانی بسیاری در یزد برآوردند.
طغرل سلجوقی كه با فرونشاندن فتنۀ بساسیری خلیفۀ عباسی را به بغداد باز آورد (ابن اثیر، 9/607 ـ611)، در رفتار با خلیفه شیوهای معتدل و مغایر با روش آل بویه و سامانیان پیش گرفت. وی از آغاز كار، رفتارش با خلیفه مهرآمیز بود، اما در عین حال گویی خود را با او همتا میدانست و تابع و مطیع او محسوب نمیشد. به همین سبب، برادرزادۀ خویش را به ازدواج خلیفه قائم درآورد و خود در حدود 70 سالگی دختر خلیفه را خواستگاری كرد (راوندی، 111 بب(. این طرز برخورد با خلافت، در دورۀ ملكشاه نوادۀ او نیز ادامه یافت و سلطان ــ ظاهراً به تشویق و الزام تركان خاتون، زوجۀ محبوب خود ــ خویشاوندی مجدد با خلیفه را كه همچنان نشانهای از برابری دو خاندان بود، طرح كرد و دختر خود را به خلیفه مقتدی داد. بعدها تركان خاتون سعی كرد تا جعفر ابن مقتدی را نامزد خلافت سازد (راوندی، 140)؛ گرچه این كار پیش نرفت، اما این طرز تلقی سلاجقه مبنی بر حیثیت مساوی با خلافت، در میان سلالههای منشعب از سلاجقه مانند اتابكان آذربایجان، و نیز سلاطین خوارزم هم كم و بیش دنبال شد. یك بار اتابك جهان پهلوان ضمن اشارتی كه جنبۀ پیغام داشت، به خلیفۀ عصر خاطر نشان كرد كه سلطنت تعلق به جنگجویان و اهل دولت دارد و وظیفۀ خلیفه نظارت بر آن، و عبادت و اجرای شریعت است و به همان حد باید محدود گردد (نک: زرینکوب، پیر گنجه، 285).
سلسلهها و دولتهای موسوم به اتابكان در این دوره از اهمیت خاصی برخوردار بودند و با آنکه اغلب اوقات این اتابكان به دولتهای نیرومند مركزی وابستگی داشتند، گاه خود را مستقل میخواندند و به هر حال در تحولات سیاسی، اجتماعی و فرهنگی نقش مهمی برعهده داشتند.
هر کس که زند طعنه به ایرانی و ایران