خاطره نجف (1)
نجف (1)
گوشهایم صدای اذان صبح را می شنود؛
اما چشمها هنوز در عالم خواب پرسه می زند؛
دل ؛ تکلیفش روشن است،می خواهد باچشمانم همراهی کند!
صبحگاهان که سر به بالین است
آنقدر خواب صبح، شیرین است!
دست شستی از نماز و وضو
جان من! این چه رسم وآیین است؟!
اما طنین گلبانگ اذان آنقدر دلنشین است که روح را -فارغ از تن، به خود فرا می خواند....
دوگانه صبح را که می گزارم...
دو استکان چای قندپهلو،
چند لقمه قوت...
و عزیمت
از کربلا به نجف...

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم اردیبهشت ۱۳۹۳ ساعت 14:6 توسط مهدی
|
هر کس که زند طعنه به ایرانی و ایران