نجف (1)

گوشهایم صدای اذان صبح را می شنود؛

اما چشمها هنوز در عالم خواب پرسه می زند؛

 دل ؛ تکلیفش روشن است،می خواهد باچشمانم همراهی کند!

 صبحگاهان که سر به بالین است

 آنقدر خواب صبح، شیرین است!

دست شستی از نماز و وضو

جان من! این چه رسم وآیین است؟!

اما طنین گلبانگ اذان آنقدر دلنشین است که روح را -فارغ از تن، به خود فرا می خواند....

دوگانه صبح را که می گزارم...

دو استکان چای قندپهلو،

چند لقمه قوت...

و عزیمت

از کربلا به نجف...